رنک الکسا شما بروز شد : 0 یه آدم معمولی :: یه آدم معمولی

یه آدم معمولی

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
مگه نمیگن هر شب یه روزی داره یا نمیگن تاریک ترین لحظه شب درست پیش از طلوع خورشیده! پس این آفتاب لعنتی کی میخواد طلوع کنه ؟.اینروزا شدیدا دارم فکر میکنم هرچی تو کتابا خوندیم چرت محض بود! یه مشت آت و آشغال قشنگ که به خوردمون دادن تا سردرگم توی سردرگمی باشیم و سر کار باشیم توی این سرکاریی که هستیم...ل
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : سه شنبه 17 مرداد 1396 ساعت: 2:41
برچسب‌ها :

بال و پر گشودن پرنده کوچک
آرام آرام تا خود خورشید رفت
تا در تلالو طلایی آن گم شد
ای کاش وزیدن نسیمی کوچک
پایانی برای یک شمع نبود.

از : خودم :)

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۴:۲۴ ب.ظ  توسط یه آدم معمولی  | 
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : سه شنبه 17 مرداد 1396 ساعت: 2:41
برچسب‌ها :
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست تا اشارات نظر، نامه رسان من و  توستگوش کن با لب خاموش سخن می گویم پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توستروزگاری شد و کس مرد ره عشق ندیدحالیا چشم جهانی نگران من و توستگرچه در خلوت راز دل ما کس نرسیدهمه جا زمزمه‌ی عشق نهان من و توستگو بهار دل و جان باش و خزان باش ار، نهای
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : سه شنبه 17 مرداد 1396 ساعت: 2:41
برچسب‌ها :
اشعه ای پخش شد
بادی وزید
بارانی بارید
و خزان آخر شد
وقتی جوششی نیست برای گفتن کوششی ندارم
تنها تصور میکنم در خواب نیستم
این دفعه هستی و میشنوی


درمیان کیهانی که سراسر وطن من است
روز فرخنده ای که تورا خواهم دید 
در کدامین تقویم تدوین شده است؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۴ساعت ۹:۵۰ ق.ظ  توسط یه آدم معمولی  | 
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : سه شنبه 17 مرداد 1396 ساعت: 2:41
برچسب‌ها :
از کوچه دلبستگی تازه پیچیده بودم بیرون که یه بوته امین الدوله روی دیوار آجری رنگ و رو رفته ای نگاهم رو دزدید. برگ های سبز کمرنگ انگور که برای سهم آفتاب بیشتر میجنگیدن از لا به لای شاخه های تازه جون گرفته که تازه دست در دست بهار حلقه کرده بودن نذاشتن قدم از قدم بردارم.سر که چرخوندم دیدم درست سر کوچه خاطره ام.عجب بلوایی بود. همه جور صدایی شنیده میشد از خنده مستانه تا زار زار های گریه. مثل همیشه دیدن زمین دست نخورده سر کوچه ته دلم رو لرزوند. چه عمارتی میشد اینجا ساخت. بنایی با شکوه و بلند که سایه اش تا بعد کوچه کهنسال با اون درخت های بید معرکه اش برسه.گاهی رد شدن از فعل رفتن سخت ترین کار ممکنه. هرچی بود گذر کرد و گذر کردم از حس هایی که مرداب وار منو به موندن میخوندن. وقتی راه بیوفتی کم کم روی دور میوفتی و کم کم سرعت رد شدن ها از کنارت زیاد میشه. به خودم که اومدم کوچه های زیادی رو رد کرده بودم
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : جمعه 5 آذر 1395 ساعت: 0:20
بگذار آینه های تو در تو قضاوتمان کنند

یا تو افسونگری

یا من شیدا

و به هر سوی حکم یکیست

نویسنده : بازدید : 23 تاريخ : جمعه 5 آذر 1395 ساعت: 0:20

نمیدونم چرا اینجا مینویسم! حداقل خوبیش اینه از همه کسایی که میدونن اینجا مال منه دیگه نمیان اینجا. اینجا نوشتن عین ننوشتنه. گفتن عین نگفتن مثل فریاد زدن ولی زیر آب مثل مردن تو شهر مرده ها. خیلی وقته علی رقم مثبت اندیشی و همه نقاب های خوب بیشتر به مردن و تموم شدن فکر میکنم.خسته شدم.از نفرین سرد و خشکی که بهم افتاده. از اینکه میبینم روزها عین یه ساعت شنی لعنتی دارن میگذرن اما یه نیرویی نشسته سر راه و هرچی میخواد سمتم بیاد رو داغون میکنه. کم تلاش نکردم علیه اش بجنگم و کم جون نکندم ولی انگار هنوزم نمیخواد که نمیخواد که نمیخواد بشه.میگن هیچ دهانی رو به آسمون باز نمیمونه ولی تمام ابر ها باید ببینن که ساعت شنی داره تموم میشه و سنگ ریزه های آخرش بین چرخ دنده های خونی زمان ریز میشن و پایین میریزن. درسته عین ده سال پیشم دارم مینویسم و درسته نق و غر میزنم ولی بهتر بزار اینجا خالی بشه و نقاب شیک و پیک سر جاش بمونه.خیلی تلخه توی یه بازی باشی که بتونی جلوترت رو ببینی و بازی آدم هارو بخونی ولی مجبور باشی تن بدی به این سلاخی. حتی مجبور هم نه خودت داوطلبانه بپری وسط گرداب و بچرخی و بچرخن همه آدم های لع
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : جمعه 5 آذر 1395 ساعت: 0:20
برچسب‌ها :
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها